یاسینیاسین، تا این لحظه: 5 سال و 7 ماه و 22 روز سن داره
الیاسالیاس، تا این لحظه: 2 سال و 4 ماه و 8 روز سن داره
مامان فائزهمامان فائزه، تا این لحظه: 32 سال و 11 ماه و 9 روز سن داره
وبلاگمونوبلاگمون، تا این لحظه: 8 سال و 7 ماه و 8 روز سن داره

یاسین و الیاس

غمگینم....

این روزها حال عجیبی دارم...انگار خودم ، زندگی و زندگی کردن را فراموش کردم. غمگینم.... غمگینم برای تمام نشدن ها، نرسیدن ها و دیر رسیدن ها، آنجا که دیگر شوقی برای لذت بردن در من باقی نمانده بود. غمگینم برای همه ی  آن دوری ها، انتظار ها و صبوری ها که آخر انگار همه شان بیهوده بودند. غمگینم برای آن رویایی که در سکوت شب و دور از چشم همه، کنج حیاط خانه دفن کردم. غمگینم برای آن همه فراق و دوری ، برای دلتنگی برای دیدن دوباره ات که حالا قرار است تبدیل به حسرتی ابدی شود. غمگینم برای آخرین دیدار؛ برای چشم هایت که از گوشه اتاق نگاهمان میکردی. برای دست هایم که حتی شهامت نزدیک شدن به تو و لمس کردنت را نداشتند...
30 ارديبهشت 1401

برای تو که با آمدنت زمستان را برایم به بهار تبدیل کردی...

برای تو می نویسم... برای تو که با آمدنت زمستان را برایم به بهار تبدیل کردی... برای تو عزیز دلم که همیشه بدون این که بدانی با وجودت سختیها را برایم راحت کردی و مرهم دردهایم بودی. وقتی کنارم هستی تمام دردهایم را فراموش می کنم وقتی شادمانه می خندی دنیا از آن من است. حال که تو را دارم دیگر از خدای خود چه می خواهم؟ همیشه بخاطر وجود نازنینت خدا را شاکرم فرزندم... بدان یک نفر هست که دنیایش را ، همه ی هستی و رویایش را به شکوفایی احساس تو پیوند زده و دلش میخواهد لحظه ها را با تو به خدا بسپارد. فرزندم تمام لحظه های عمرت را به خدایی بسپار که بیشتر از من هوایت را دارد. خدایا ای مهربان تر از مادر! ط...
17 اسفند 1400

کاش عکست نفس می کشید...

درسته نیستی، اما من تو رو همه جا حس می کنم. نیستی ببینی چقدر امسال خونه غریبه. پارسال مثل امشب دور هم جمع بودیم. اما امسال هر کس یطرف، خونه ساکت و تاریکه. نمیدونم کجایی شاید مثل هر سال همینجا هستی اما من دلم نمیاد از اینجا برم. دوست دارم امسال هم همینجا روز پدر رو بهت تبریک بگم. من هستم تا اگه اومدی خونه رو خالی نبینی . نشستم کنار عکست همینقدر تنها همینقدر دلتنگ فقط به این فکر می کنم، کاش عکست نفس می کشید... و فقط همینو می تونم بگم : شکرا لله شکرا لله  شکرا لله ...
25 بهمن 1400

ای کاش همین یک شبو کنارم بودی😔

دقیقا یک سال پیش بود همه دور هم بودیم با یه کیک تولد و چند تا شمع . از همه مهمتر تو هم کنارمون بودی. تو گفتی امشب تولد منم هست، اتفاقا اونشب دوتا کیک داشتیم ، و ما برای اولین بار واست تولد گرفتیم. تولد 70 سالگی. و اما امسال تو نیستی ما هم هیچی نداریم، نه کیک نه دورهمی خودم خواستم چون تو رو دیگه نداریم. ای کاش همین یک شبو کنارم بودی😔 شادی روح تمام پدران آسمانی صلوات ...
1 آذر 1400

خواب دیدم پدرم میاید....

خواب دیدم پدرم میاید.... با همان صورت محبوب پر از لبخندش... صورتش بود پر از نور خدا .... دل من تاب نیاورد بوسه زدم بر دستش... که نگاهش همان لحظه به چشمم لغزید... اشک در چشم دوتایی جوشید... دست پر مهرش را بر سرم باز کشید... گفتمش ای پدرم ... ما کجا؟... و تو کجا؟... ما که دلتنگ تو هستیم پدر... پدرم لذت دیدار تو را کم دارم... روزها می گذرد، دستی از مهر ندارم به سرم... و چنان غرق توام که ندارم باور... گفتمش باز....پدر...آخ پدر...آه پدر.... و ندیدم که چه سان رفت پدر... و دگر باز نگشت.... ...
13 آبان 1400