یاسینیاسین، تا این لحظه: 5 سال و 7 ماه و 18 روز سن داره
الیاسالیاس، تا این لحظه: 2 سال و 4 ماه و 4 روز سن داره
مامان فائزهمامان فائزه، تا این لحظه: 32 سال و 11 ماه و 5 روز سن داره
وبلاگمونوبلاگمون، تا این لحظه: 8 سال و 7 ماه و 4 روز سن داره

یاسین و الیاس

تلنگر....

تلنگر؛ در لغت نامه دکتر معین صدای ایجاد شده از ضربه سر انگشت معنی شده است، شاید ابتدا این ضربه کمی درد آور باشد اما در ادامه شاید ندایی باشد برایمان. گاهی در زندگی اتفاقاتی رخ می دهد که همانند ضربه هستند ولی در ادامه باید به صدایی که ایجاد می کند و در واقع بازتابش، توجه شود، این صدا هم می تواند دلنشین و هم می تواند گوش خراش باشد و این به خود فرد بر می گردد که چه برداشتی داشته باشد. اگر این صدا را بازتاب اتفاقات زندگی بدانیم به برداشت ما بر می گردد که  آن را چگونه ببینیم، می تواند درسی باشد برای ما و یا می توان آن را لعنت خداوند دید. در زندگی خودم اتفاقات زیادی رخ داده است که مانند همین تلنگر ب...
16 مرداد 1400

و من ماندم و غم بزرگ بی پدری...

پدرم... رفتی ، به همین سادگی... من ماندم و حجم بزرگی از ماتم و اندوه نبودنت در دل... من ماندم و همه ی آن حسرت هایی که تنها با یک در آغوش کشیدن ، میریخت... من ماندم و یک اندوه بزرگ ... پدر کاش میتوانستم درک کنم که دیگر در کنارم نیستی... کاش اینجا بودی تا بار دیگر با سینه ای که نفس دارد در آغوشت کشم و ببوسمت... کاش میدانستم بار دیگر که میبینمت مرا نمیبینی.... و من اینجا میان جمع ، تنهایم بی تو... میان تنهاییم نشسته ام مات و مبهوت... هنوز باور ندارم که ندارمت... باور ندارم که تو رفته ای و من ماندم و غم بزرگ بی پدری... مانده ام از درد بنویسم یا از غم... تو آ...
14 تير 1400

به تو فکر میکنم و آروم میشم .

به تو فکر میکنم و آروم میشم . دلم میخواد برات نامه بنویسم بدم فرشته ها برات بیارن. دوست دارم برای تو بنویسم و با تو حرف بزنم تا شاید دلتنگی هام کم بشه . صدای تو رو میخوام تا آروم بشم . میخوام از من چیزی بخوای تا بگم: چشم!میخوام سراغم رو بگیری. اما نمی گیری. باورم نمی شه که دیگه نتونم صداتو بشنوم. یوقتایی با ترس از جا می پرم و بهانتو میگیرم. به اتاق خالی تو میرم . روی صندلی نمازت خاک نشسته . و من به اندازه هر ذره گرد و غبار هزار هزار بار غصه می خورم. دلم میخواد اینجا بودی و برام حرف می زدی . از خاطره های قشنگت می گفتی . اما افسوس و صد افسوس که دیگه نیستی. دیگه نیستی که واسمون خاطره بگی ، نیستی تا با...
8 تير 1400

پدر آواییست که تا ابد در آرزوی بازگو کردنش خواهم ماند...

پدر آواییست که تا ابد در آرزوی بازگو کردنش خواهم ماند... بماند که دیگر ندارمت... بماند که هنوز دلم برایت تنگ است .... بماند که تکه ای از تو در من مانده .... بماند که شبها بیقرارت می شوم.... بماند که نیستی تا آرامم کنی.. بماند که نمیتوانم از ذهنم بیرونت کنم... همه ی اینها بماند در دلم.... تو فقط به خوابم بیا، همین کافیست... ...
17 خرداد 1400

پدر عزیز تر از جانم

پدر عزیز تر از جانم ! قاب عکست به من لبخند میزند. می گویم: خداجان! اجازه بده که فقط یکبار دیگر صدایش را بشنوم و یک بار دیگر او را در آغوش بگیرم. فیلم هایی که از تو ضبط کرده ام را می گذارم. اشک می ریزم و صفحه نمایش را در آغوش می گیرم.می ترسم کسی سر برسد و بگوید که دیوانه شده ام اما من فقط دلتنگم . دلتنگ کسی که پشت و پناهم بود . دلتنگم برای او که تا بود، نمیدانستم امنیت،بخشش،مردانگی و همه چیز با او معنا میشود.کاش می شد فرصت های رفته را جبران کرد، کاش می آمدی و من میگفتم که دیگر قدر تو را میدانم. حالا که جسم تو اینجا نیست، سعی می کنم خاطراتت را زنده کنم؛ غرور و نجابت، پاکی و صفای قدم، سنگینی سکوت و نگاه های...
8 خرداد 1400

آنقدر وسوسه دارم بنویسم که نگو ...

آنقدر وسوسه دارم بنویسم که نگو ... تو کجایی پدرم...؟! آنقدر حسرت دیدار تو دارم که نگو .... بسکه دلتنگ تو ام ، از سر شب تا حالا.... آنقدر بوسه به تصویر تو دادم که نگو.... جان من حرف بزن! امر بفرما پدرم. آنقدر گوش به فرمان تو هستم که نگو .... کوچه پس کوچه ی این شهر پر از تنهاییست آنقدر بی تو در این شهر غریبم که نگو ... پدر ای یاد تو آرامش من...! امشب از کوچه ی دلتنگی من میگذری؟! جان من زود بخوابم بیا بغلم کن پدرم....! آنقدر حسرت آغوش تو دارم که نگو.... به خدا دلتنگم ! رو به رویم بنشینی کافیست همه دنیا به کنار... گرچه از دور ولی، من تو را میبوسم ... آنقدر خاک کف پای تو هستم که نگو...
6 خرداد 1400